چند شب پیش تصمیم گرفتیم گل دخترم ببریم سرزمین سحرآمیز هنوز نیم ساعت نشده بود که بعداز یک بازی تصمیم گرفتی بریم قسمتی که زمینش اسفنجی وسرسره وآبشار داره بابا جون با شما رفتند داخل ومن نشستم بیرون واز بیرون شمارو نگاه میکردم بعدازاینکه یه سر خوردی دیدم رفتی سراغ یه سرسره خیلی کوچیک ویه دفعه دیدم بغل بابایی اول فکر کردم داری برای بابایی دلبری میکنی ولی قیافه بابا مضطرب به نظر میومد هنوز توی شک وتردید بودم که دیدم دارید به سمت در میاید منم دو سه قدم برداشتم واومدم داخل دیدم باباجون هم اومد ودیدم شما نفسم زندگیم هستیم چشمات بستی ورنگ به رو نداری داشتم میمردم گفتم چی شده گفت آب بیار ومن اصلا دیگه نفسم درنمیومد رفتم به اون خانم مسئول گفتم اب بدید اونم سریع بیسیم زد به مسئولشون تا من بیام پیش شما ُبابا برده بود شمارودستشویی ویه ابی بهت زده بود ودلت حال اومده بود بعدا که از باباجون پرسیدم گفتند که شما از سرسره کوچیکه که بالا رفتی اینقدر ماشااله انرژی داشتید که از پله دوم سرسره خیلی کوچیک که مربوط به بچه های خیلی کوچیک بوده افتادی واونم خوشبختانه با باسن ودلت غش کرده بود وحسابی دل ماروبرده بودی وخدا حسابی رحم کرده بود از اون سرسره بزرگه نیفتاده بودی وبازم از خداممنون که بخیر گذشت وشکر
چند کلمه از شیرین زبونیت گل گل من:
اسفنجی: اسفندایی تلویزیون :تولزیون عموقناد: عموقندان زردالو:زللالو
+ نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 9:57  توسط مامان ریحانه جون
|
قربونت بره مامان الهی خانومم طلایی مامان
دو شب پیش تو رختخواب بودیم که یه دفعه صدای آهنگ پیام موبایلم اومد بابا جون به من گفتند که آهنگش عوض کن یه دفعه آدم میترسه وجا میخوره وشما شروع کردی بااون صدای قشنگت شروع به سخنرانی کردید وگفتید آخه بابا جون چرا موبایل مامان من عوض نمیکنید همش دینگ ودنگ میکنه
قربون حرف زدنت برم مادر یه بار دیگه هم من موبایلم سر ساعت گذاشته بودم برای نماز صبح وموبایل بیچاره اینقدر سروصدا وزنگ زده بود که شما بیدار شده بودی وحسابی ترسیده بودی واون شب بابا توی سالن خوابیده بود وبابا میگفت که من خواب بودم که یه دفعه دیدم یه چیزی مثل موشک داره میاد توی صورتم ومیگفت اگه بیدار نشده بودم حتما یا بینی خودم میشکست یا ریحانه جونم آخه مادر جون مگه آهنگ موبایل مامان اینقدر ترسناک بود که میخواستی دونفری خدای نکرده راهی بیمارستان بشید
چند جمله وکلمه از سخنان گهربار شما:
قرآن :قرقان
بلاخره یه روزی میشه فصل فیروزی(پیروزی)
پیشی مریم: پیشی مییم
+ نوشته شده در شنبه 14 آبان1390ساعت 12:5  توسط مامان ریحانه جون
|
خانمم دخترم خیلی دوست دارم دیشب آخرشبی پنجره آشپزخونه رو بابات باز کرده بود در صورتی که من همیشه از بالا بازش میکنم تا زیاد گردوخاک نیاد ومن برای اینکه به در بگم دیوار بشنوه به شما گل دخترم گفتم که مامان جون چرا در پنجره رو باز کردی گرد وخاک میاد تازه همه جا روگردگیری کردم وشما به من گفتی مامان مگه قد من به پنجره میرسه که درو بازکنم و۲ ۳ بار از من پرسیدی و اخرش برای اینکه بخوای من مطمئن کنی دستات بردی بالا گفتی مامان ببین قد من چقدر کوتاهه

وحالا مامان جون شما هم دستات ببر بالا ببین چقدر باهم قرق داریم ببین قد من چقدر کوتاهه پس قدم به پنجره نمیرسه الهی مامان قربون اون حرف زدنت با اون قد قشنگت بره که اینقدر قشنگ نتیجه گیری کردی ودل من بردی نانازم خیلی دوست دارم نمیدونم اگه تونبودی من چی میکردم خدا جون ممنون که دختری به این گلی دادی
+ نوشته شده در شنبه 26 شهریور1390ساعت 11:36  توسط مامان ریحانه جون
|
سلام دخترم یه مدته که اصلا تو حال خودم نیستم وحوصله هیچ کاری ندارم احساس بدی دارم ونیومدم از شیرین زبونیهات وادبیات شما بیام وبگم که چه جوری مثل آدم بزرگا صحبت میکنی ومدام میگی مامان جونم کی میرم مدرسه و چه جوری قربون صدقه من میری ومیگی مثلا مامانم قشنگم خوشگلم طلای مامان وحسابی من محکم بغل میکنی وبوسهای محکم میکنی میگی مامان جون یه عالمه دوست دارم ومن موندم با این همه مهربونیهات قشنگم خیلی دوست دارم وبرات میمیرم وهمیشه ازخدامیخوام که بتونم مامان خوبی برات باشم ودلم میخواد با اون قلب مهربونت برای مامان دعا کنی تا مشکلاتش حل بشه و.............
+ نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 13:54  توسط مامان ریحانه جون
|
یه روزه که بابا رفته زاهدان وشما خیلی دلتنگ باباجونی دیشب که با هاش تلفنی صحبت میکردی میگفتی بابا جون شب شده بیا خونه میخوایم بخوابیم بیا دیگه وحسابی بهونه گیر شده بودی با وجودی که با عموجون محسن رفته بودی سرزمین سحر آمیز واز امنجا هم که تشریف برده بودیدجوجه بروستد باز شب حسابی بی تابی میکردی وبا عروسکت صحبت میکردی
عزیزم جنس شدی میخوای با باباجونت تلفنی صحبت کنی بگو باباجون زود بیا وتلفن میزاری روی گوش عروسکت وبعد خودت شروع میکنی به حرف زدن ومیگی باید سر یه فرصت مناسب بریم پیش کیمیا جون نمیدونم چرا دیشب حسابی هوس کیمیا جون کرده بود ودوست داشت با اون بازی کنه درکل دختر خوش اخلاق وبا صبروحوصله ای هستیوغیرمستقیم حرفات میزدی
حسن جونم عزیزم دلمون حسابی برات تنگ شده ایشااله همیشه تنت سلامت باشه خداروشکر که سفرت دو روز بیشتر نیست وگرنه دلمون تموم میشد شوشو جونم
+ نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 11:5  توسط مامان ریحانه جون
|
گل دختر مامان برات از تهران یه سارافون خوشگل خریدم وباهم رفتیم براش زیر سارافونی وجوراب شلوار خریدم واینقدر ذوق کردی که چقدر به هوای اونا پیاده اومدی ودر آخر رفتیم مغازه بی بیکیش تا برای نی نی دایجون کمیل لباس بخریم وپلاتستیک لباست بدون اینکه من متوجه بشم به رگال لباسها زده بودی وبا حوصله برای علی کوچولو دنبال لباس میگشتی ومیگفتی ایشاله اندازش میشه ووقتی از مغازه اومریم بیرون چقدر از مغازه فاصله گرفته بودیم که دیدم پلاستیک لباست نیست ومن گفتم دیدی گمش کردی وناراحت شدی ولی مامان جونی مهربون یادش اومد که توی مغازه جا مونده وشما خوشحال شدی ومن سریع برگشتم تا لباست بیارم وقتی اومدم دیدم با صدای قشنگت هی میگی که مامان جون دقت نکردم ولباسم جا گذاشتم الهی من فدای اون صدای قشنگت با اون ناز وادات بشم من که اینقدر ماهی عزیزه دل من
+ نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 11:9  توسط مامان ریحانه جون
|
عزیزه دلم من الان ادارم خیلی دلم برات تنگ شده ودارم برای دیدنت بال بال میزنم آخه چرا باید خانوما سرکار ... دلم برات خیلیییییییییییییییی تنگشده حدنداره بجای اینکه از با شما بودن لذت ببرم سرکارم الهی فدات بشم دختره قشنگم چند ساعت پیش که برات زنگ زدم تازه از خواب بیدار شده بودی ومیخواستی صبحانه تخم مرغ نوش جان کنی قربون شکمت برم الهی البته خیالم از بابتت خیلی راحته چون کنار مامان جونی مهربانتر ازمن هستی چند جمله از زبان من ودخترم :مامان جونی خدا قوت ایشاله همیشه تنتون سلامت باشه ودلتون شاد والهی که همیشه زنده باشی وهرچی بگم که کمه مامان قشنگم کی بشه که ما اینهمه زحمتامونو جبران کنیم مامان عزیزم شما بهترین مامان روی زمینی ایشاله منم بتونم مثل شما تموم وجودم وزندگیم با عشق به پای ریحانه بریزم
+ نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 12:0  توسط مامان ریحانه جون
|
جمعه ۱۷ دی نی نی دایجون کمیل به دنیا اومد ومن که از ذوقم چقدر گریه کردم پسر ما خیلی نازه و اسمش علی گذاشتند عمه جون ایشااله نامدار باشی ریحانه جون شما خیلی خوشحالی ومدام میگی بریم پیش علی جون و من به شما میگم میخوای آبجیش بشی میگه آبجی نه خواهرشم و یه مقدار حساس شدی و نمی زاری من بغلش کنم وبه دایجونت میگی که فقط باید دایی من بشیونمی زاری دایجونتم بغلش کنه ویه روز علی جون گریه میکرد ومامان جونی داشت نازش میکرد وشما به مامان جونی گفتی که ولش کن نمیخواد بهش اهمیت بدی خیلی بامزه بود وما همه خندیدیم قربون حرف زدنت برم مامانی خیلی ماهی عروسکم
+ نوشته شده در شنبه 25 دی1389ساعت 13:12  توسط مامان ریحانه جون
|
دیروز مصادف با ۲۷ آذر تولد شما بود وما بخاطر اینکه شهادت امام زین العابدین واوایل ماه محرم برات تولد نگرفتیم ولی دایجون کمیل و مامان جونی خودشون اومدند خونمون وشما خیلی ذوق میکردی وبه بابات زنگ میزدی میگفتی بابا برام کادور بخر کادور گفتنت قربون عزیز مامان برات میمیرم ومامان جونی برات یه دوچرخه خوشگل خریدو شما به مامان جونی گفته بودی که میخوام کادور بازکنم وبخاطر همین مامان جونی دوچرخه رو ملافه پیچ کرده بود وبعد تزئین کرده بود قربونت برم مامان جونی مهربون ایشااله همیشه تنت سلامت باشه بخدا بهترینی و پات میبوسم الهی همیشه زنده باشی وسلامت. ودایجون کمیل هم یه میکیمنز خوشگل خریده بوددستشون درد نکنه ایشااله مسافرشون دنیا میاد وما جبران کنیم
+ نوشته شده در یکشنبه 28 آذر1389ساعت 12:28  توسط مامان ریحانه جون
|
ستاره مامان بلاخره ازاون خونه قبلی خلاص شدیم وبه قول خودت خونه جوجودار
وقتی ما اومدیم خونه خودمون همون شبش بابا جون رفتش ماموریت و یه هفته ای نبود ومنم درگیره اسباب کشی وحسابی بهونه گیر شده بودی وهمش میگفتی بریم خونه ای که جوجوداره نمیدونم برای خودت چه فکری کرده بودی شاید فکر کردی بریم اونجا بابا جونت میاد خونه نمیدونم ووقتی آخر هفته بابات اومد چسبیدی بهش واز کنارش تکون نمیخوردی البته بابا باید دوباره یه هفته دیگه هم میرفتش به خاطر همین باهات صحبت کردم گفتم بابا جون باید بره تهران جلسه بره تا ژول دربیاره تا مارو ببر جوجه پرستد ( نقل قول خودت)وبلاخره راضی شدی بابا جونت بره وخداییش این هفته خیلی من اذیت نکردی وحالا هرکی از شما میپرسه که بابا جونت کجاست با حرکات دستت میگی بابام رفته تهران جلسه پول بیاره
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 11:53  توسط مامان ریحانه جون
|